فیستول



هرچند ک جهادی ها خاطرات خوشی دارن اما این یکی بهم نچسبید

با این ک اولین بار بود ک بعنوان درمانگر شرکت میکردم و ذوق زده بودم(گرچه تو این دو سال بخاطر استرس درمانگر بودن شرکت نمیکردم حتا) ولی یه عیب بزرگ وجود داشت!

نصف بیمارا ک شامل مهاجر های افغانی بودن و یا ایرانی و مستضعف ب کنار 

اون نصف دیگه ک ایفون ایکس دستشون بود رو درک نمیکنم!

چجوری باور کنم تحت پوشش خیریه بودن؟

از طرفی از زرق و برق غذا ها و نوشابه و ماست هروعده و ساعت کاری ب اندازه و مریض کم اونجور جهادی دلچسب بدست نمیاد

حس جهادیم بشدت نشده و یکسره ارزو میکنم بتونم برم یاسوج یا مناطق سیده رو شرکت کنم

یعنی میشه؟!

+ اینکه دستیار داشته باشی و طبق تشخیص خودت پیش بری عالیه. از اینکه دیگه قرار نیست نیم ساعت یونیت کاور کنم و وسیله بچینم خوشحالم. سلام میکنم ب زندگی غیر دانشجویی

+سد احمد سومین شخصیتی بود ک تو زندگیم جذبش شدم و البته هرسه هم اسمشون احمده.چرا؟؟

اول سنش دوبرابر منه و احمد دوم دست کم دو سال کوچکتره!

چرا من از یکی خوشم نمیاد ک بهم بخوره؟!

با این ک خیلی از معیار های ذهنی منو نداشت چن تا چیزش منو مجذوب کرد. مرام و لوتی گریش. دلسوزی و مسئولیت پذیریش.تلاش و کار بی وقفه ش.روحیه جهادیش.مهربونی و صبر و تحملش و البته رفتار سنگین و البته توام با احترام و صمیمیتش با خانوما

اینجاس ک شاعر میگه فقط چون دیر باید میرسیدی داره رو دست من میمیره این عشق

+ یکی باید باشه

مث تو باشه

جلو چشمم باشه

انقدررر شبیه اون بنده خدا باشه

هی منو یاد تو بندازه

حال منو بگیره

اشک منو دربیاره

کی اینهمه زندگیم پر از تو شد؟

چیشد ک عاشق هرچیزی شدم ک ردی از تو توش باشه؟؟؟

+ مامان میگف دیدی فلانی و فلانی از اول تا اخر چشمشون ب تو بود؟

گفتم: نه! 

گفت: پچ پچ میکردن همش دم گوش هم. طفلکیا چقدر تو رو میخواستن. پسرشون ازدواج کرد ن؟

گفتم: اره

گفت: حیف شد بنده خداهارو انقدر سر دووندی.خیلی مهربون و خانوم بودن

و من برای هزارمین بار فکر کردم. چیشد ک جوابی ندادم؟ انقدر خوب و باشخصیت بودن ک نتونستم بگم ن. ولی وقتی دلمو نمیلرزوند چی؟ وقتی لرزیدن دل رو حس کردم! وقتی میدیدم ک حس خاصی ندارم ب ابراز محبتشون! از اینکه انقدر جواب ندادیم تا نا امید شدن شرمتده شدم. و اینکه بعد ۵ سال بالاخره ازدواج کرد!

اگه هیچوقت دیگه دلم نلرزه باید چکار کنم؟!

اگه دیگه کسی ب دلم نشینه؟

اگه دیگه تویی نباشه؟


چند روزه بشدت احساس تنهایی میکنم

چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گریه و دنبال بهانه م

ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره

اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه

با خودم فکر میکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟

و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!

تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم دارم از دست دادم!

شایدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس

دلم خودمو میخواد

زندگی خودمو میخواد

دوست دارم اونجور ک میخوام باشم

دوست دارم شادتر باشم

یا حداقل این چند ماهو بزنم جلو

برسم ب جایی ک مدرکمو گرفتم دارم کار میکنم

زود رنج شدم. حساس شدم

همه چی برام بی معنی شده

دلم میخواد تو خودم باشم و فکر کنم

خودمو پیدا کنم

دلم میخواد با یکی حرف بزنم

فقط برای یک ساعت

اصن حتا نیم ساعت

ولی یکی ب حرفام گوش بده! همین

دلم میخواد احساساتمو بدون هیچ ترسی بریزم بیرون

مث اون روزی ک ‌یهو بی ربط فوران کرد از وجودم

من میخوام همه چیزو فراموش کنم

میخوام زجر نکشم بخاطر رویایی ک نتونستم واقعیش کنم

میخوام بهش فکر نکنم

و البته واقعا فکر نمیکنم!

ولی انگار این حس حسرت تو وجودمه.انگار عضوی از منه

حتا وقتی بهش فکر نمیکنم بخاطرش غمگینم

دلم میخواد ی روز برم اونجا و انقدر گریه کنم تا دلم اروم شه

انقدر با دوست قدیمیم حرف بزنم تا از نفس بیفتم

دلم میخواد هرچی تو این سالا برام اتفاق افتاده و براش نگفتم رو بگم

دلم ی جای دیگه هس

دلم میخواد قبل مرگ حتما رفته باشم سر مزارش

حداقل ی بار دیده باشم اونجا رو

ی روز فرار میکردم و حالا دارم بال بال میزنم ک برم

کی فکرشو میکرد؟

مرز عشق و نفرت کجاس؟؟

مگ میشه انقدر شدید ادم نظرش عوض بشه؟

کی ع ا ش ق  شدم ک نفهمیدم؟!


اینهمه راه منو اینور و اونور کشوندی که شب اخر بالاخره یه چیز مهم رو بفهمم!

از حماقت خودم متاسفم

از اینکه نیاز بود اینهمه ببریم و بیاریم ک دستگیرم بشه

خدایا

نیازی ب اون دنیا نیست

تو همین دنیا اعتراف میکنم که کاری نیست ک برای هدایتم انجام نداده باشی

و کاری نیست که برای سرپیچی و فرار از تو انجام نداده باشم

با اینهمه لطف که در حق من داشتی

از این که اینهمه پست و ناشکرم شرمندا ام

انقدر ک وقتی بهت فکر میکنم

حتی خجالت میکشم صدات کنم.

اما این تو بمیری از اوناش نیس

خیلی غلط کردم اگ کوتاه بیام

وقتی خودت گفتی هزاربارم پشت کردی باز بیا

حتما این شیطانه ک تو گوشم میگه خجالت بکش  و حرف نزن

من هررررچقدر هم ک بندگی نکنم

خدا بودن تو قابل نغییر نیست و من همیشه بنده خواهم موند

من هرچقدر بد باشم و بدی کنم

یک ذره از مهربونی و بخشندگی تو کم نمیشه

چه افتخار بالاتر از اینکه بنده کسی باشی که عزیز ترین و مهربان ترینه؟

منو ببخش بخاطر همه خیانت هایی ک درحق لطف و محبت تو کردم

و همه نافرمانی هایی ک باز ازم سر میزنه

این بنده سراپا تقصیر رو ببخش و هیچ وقت حتی ثانیه ای دستشو ول نکن

حتا اگ ب زور و از سر نفهمی میخواست دستتو ول کنه


امروز بیشتر از قبل فهمیدم که علاقه من به اطفال از همه چیز بیشتره

من اصن دندون شیری میبینم حالم خوب میشه!

چقدر ذوق کردم از دیدن دکتر افشار و چقدر ناراحتم که بیشتر استفاده نکردم ازش

تو اون محیط صمیمی دلم میخواست ساعت ها به دستش خیره بشم و ازش کار یاد بگیرم

اصن انگار اطفال آدمارو مهربون و صبور میکنه

یا شایدم ادم تا مهربون و صبور نباشه نمیره اطفال

وقتی ازم میپرسید چرا میخوای بری اطفال تمام احساسمو سعی میکردم تو جملاتم بریزم و بگم عاشقاته کار کردن برای بچه هارو دوست دارم

کاش اطفال قبول شم اونم تو تهران نه هیچ شهر دیگه ای

خیلییییی سخته میدونم 

خییییییلی باید بخونم ولی ان شالله این علاقم کمکم کنه که ارادمو به کار بگیرم

+ کلینیک ورد آورد یه دنیاس.

وقتی دکتر مهران از اونجا تعریف میکرد هیچوقت فکر نمیکردم از اونجا خوشم بیاد ولی امروز که رفتم فهمیدم قسمت گمشده ای از وجود من انگار اونجاس! انگار بخشی از خودم رو اونجا پیدا کردم

بین بچه هایی ک دلشون پاکه مث آسمون

تو تمام جیغ ها و گریه ها و داد و بیداد هاشون حتی کتک زدناشون فقط زیبایی میدیدم. چه خانواده های صبوری که چنین فرزندانی رو با جون و دل بزرگ میکنن و همهسختی هاشونو به جون میخرن.

آرزوم اینه که یه روز بعنوان متخصص اطفال تو اتاق عمل اونجا کار کنم

تمام در و دیوار اتاق عمل بوی عشق میداد.بوی فداکاری ادمایی که بدون هیچ حقوق و مزایایی فقط برای کمک و شاد کردن دل خانواده این بچه ها داوطلبانه میومدن و ساعت ها کار رایگان میکردن


چند روزه بشدت احساس تنهایی میکنم

چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گریه و دنبال بهانه م

ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره

اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه

با خودم فکر میکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟

و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!

تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم از دست دادم!

شایدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس

دلم خودمو میخواد

زندگی خودمو میخواد

دوست دارم اونجور ک میخوام باشم

دوست دارم شادتر باشم

یا حداقل این چند ماهو بزنم جلو

برسم ب جایی ک مدرکمو گرفتم دارم کار میکنم

زود رنج شدم. حساس شدم

همه چی برام بی معنی شده

دلم میخواد تو خودم باشم و فکر کنم

خودمو پیدا کنم

دلم میخواد با یکی حرف بزنم

فقط برای یک ساعت

اصن حتا نیم ساعت

ولی یکی ب حرفام گوش بده! همین

دلم میخواد احساساتمو بدون هیچ ترسی بریزم بیرون

مث اون روزی ک ‌یهو بی ربط فوران کرد از وجودم

من میخوام همه چیزو فراموش کنم

میخوام زجر نکشم بخاطر رویایی ک نتونستم واقعیش کنم

میخوام بهش فکر نکنم

و البته واقعا فکر نمیکنم!

ولی انگار این حس حسرت تو وجودمه.انگار عضوی از منه

حتا وقتی بهش فکر نمیکنم بخاطرش غمگینم

دلم میخواد ی روز برم اونجا و انقدر گریه کنم تا دلم اروم شه

انقدر با دوست قدیمیم حرف بزنم تا از نفس بیفتم

دلم میخواد هرچی تو این سالا برام اتفاق افتاده و براش نگفتم رو بگم

دلم ی جای دیگه هس

دلم میخواد قبل مرگ حتما رفته باشم سر مزارش

حداقل ی بار دیده باشم اونجا رو

ی روز فرار میکردم و حالا دارم بال بال میزنم ک برم

کی فکرشو میکرد؟

مرز عشق و نفرت کجاس؟؟

مگ میشه انقدر شدید ادم نظرش عوض بشه؟

کی   شدم ک نفهمیدم؟!


بالاخره موفق شدم فیلمی ک اینهمه وقت دانلود کردم و هی میخواستم ببینم رو ببینم!

از اومدن زیرنویس فارسیش نا امید شدم و بالاخره با زیرنویس انگلیسی دیدمش. اولین بار بود که این کار رو میکردم ولی انقدر برام روون بود که حس نمیکردم انگلیسیه. کنجکاو شدم یه فیلم آمریکایی هم با زیر نویس ببینم و بسنجم خودمو.

انقدر فیلمش برام جالب بود ک منو کشوند اینجا تا بعد چند وقت یه چیزی بنویسم.

دلم میخواد به ۱۷ درونم سلام کنم و بگم از این به بعد سعی میکنم به خواسته ها و آرزوهات بیشتر توجه کنم

+ اصفهانی هارو بو میکشم انگار. بقول مرضیه ک میگه فلانی از نفس کشیدنش هم لهجه ترکیش پیداس انگار اصفهانی ها از نگاه کردنشونم حتا پیداس اصفهانی هستن!

طرف از کنارم رد بشه اگ اصفهانی باشه حس میکنم ینی!!

+ کی حوصله این رزیدنتای مغرور از دماغ فیل افتاده رو داره فردا؟ هر دفه نگاهش هم تیکه و منظور داره. معذبم میکنه. امیدوارم فردا دیگه با من کار نکنه حوصله شو ندارم

+ با این ک روت اول رادیو بودن به فارسی سخت سرویسمون کرده ولی این حسن رو داشته ک امروز کمترین کنکات رو بدم و بیشترین زاویه مناسب رو. ینی بایت هایی ک امروز گرفتم با هفته قبل قابل مقایسه نیس. چه فایده ک باز یادم میره بعد یه مدت مث همه ترمای گذشته

دوروزه قراره برم پرونده نمونه هام رو بگیرم از رزیدنت اما انقدر رادیو شلوغه ک تا ۲ تو بخشم و وقت نمیشه. فردام ک باز آقا شیره نمیذاره پامونو بذاریم بیرون بخش. چقدر بد شد.

سه روزم هست که منتظر خبر این پسره م ک بگه بالاخرخ ایا وکیلم کولیسشو بهم بده یا ن! وای تو این بی پولیم فک کن مجبور شم کولیس بخرم.

+ ب پول بورس نمیخوام دست بزنم ب هیچ وجه.اون مال مامانمه. پول حقوقمم ک اصن نمیدونم چجوری فقط تو سیم ثانیه تموم شد! من موندم و پول خوابگا و پالتو نخریده و ۲۰۰ تومن پول ابجی ک باید بهش برگردونم!

ینی پول بگیرم؟ چقدر بگیرم؟ من ک کارم با این پولا راه نمیفته خیلی بیشتر نیاز دارم

خدایا خودت یه پولی برسون!

و پول بنظرم مهمترین مسئله بعد از عشقه تو زندگی! ینی خیلی جاها عشقم با پول میاد! اصن سواد و مدرک و اینا هیچی مهم نیس! بقول ارسلان با یه شاسی بلند دیپلم ردی مهندس میشه!

اگه غیر از اینه چرا باید یه استاد متخصص لثه تو مطب دانشجوی عمومیش کار کنه؟؟


این ایام حال دلم شده مثل پاییز

چند روز سرد و یخبندون

چند روز گرم و آفتابی

یه روزم برف و بارون!

فقط این که میگن آدم باید جوجه هاشو آخر پاییز بشمره رو نمیدونم چی میشه

+ بویی شبیه کله پاچه فضای خونه رو گرفته! و بقدری زیاد و طولانی مدت بوده که گاهی بوشو حس نمیکنم حتا.ولی این هنوز هم از تنفرم از این بو کم نکرده

+ سالار هر چند ساعت میاد تو ایتا یه سلام میده! این همه روش های مزاحمت.بعضیا چقدر کلاسیک عمل میکنن

+ بی ماه رخ تو شب من هست سیه پوش

اما شب من هم نه سیه پوش تر از من


تو این دو سه روز یه چیزایی فهمیدم که الان دارم با خودم فکر میکنم که مگه میشه اتفاقی باشه؟

سه نفری ک میشناختم و هرروز باهاشون چشم تو چشم میشدم فهمیدم فرزند شهید هستن! یکیشون که خیلی نزدیک بود و باهاش زیاد پیش اومده بود حرف بزنم.

حالا همش دارم با خودم فکر میکنم کی چه حرفایی زدم؟

شده ک از بابام براشون تعریف کنم؟

آخه دخترا یه جور دیگه بابایی هستن.

دو شبه که روی تخت برعکس میخوابم

هرکار میکنم نمیتونم عادی باشم

دوباره از خودم خسته شدم

از بی ارادگیم

+ تو دلمو خالی کردن امشب.

تو اوج این نا امیدی هام باز یه امیدی دارم ک وام نمیکنه.


وقتی حوصله ت خیلی سر میره و خیلی ساعته که تنهایی مثل چند روز گذشته فقط یه پیاده روی تو بارون (البته باچتر چون وقتی برای سرماخوردگی نداری) و قدم زدن تو خیابون ولیعصر و سر زدن به کافه مورد نظر هرچند ببینی بسته باشه و خوردن بستنی قیفی همه چیو میشوره میبره! و حتی میتونی تصمیمات مهمی مثل نرفتن به مهمونی مورد علاقت و تصمیمی به شرح عبارت مرگ یه بار شیون یه بار رو درحق پروپوزالت انجام بدی!

+ واقعا نمیفهمم وقتی بارون میاد و هوا هم خوبه چرا مردم شیر و پیراشکی داغ و ذرت مکزیکی میخورن؟ آخه چجوری دلشون میاد؟ اصن این هوا مگه واسه بستنی قیفی آفریده نشده؟؟

+ وقتی شانسی و بدون فکر یه آهنگ از هیستوری یه کانال دانلود میکنی و بصورت شگفت انگیز ناکی ۲ ساعت تمام بهش گوش میدی! 

+ سهم من چیه از اینهمه خواسته و رویایی که دارم؟ اصن لیاقت داشتن سهمم رو دارم؟ حالا دیگه نمیدونم!

+تنهایی چند جور معنی میشه ولی اون تنهایی که ادم اول حس میکنه با اونی که دوم خیلی فرق داره! خیلی!

ینی وقتی یه رویا تو سر ادم باشه حتما باید برآوردش کنه وگرنه تنهاییش کشندس!


پارت۱

ناراحتم؟

اره

دلخورم؟

اره

دل گرفته ام؟

اره. حتی دل شکسته

چند میخری دل شکستمو؟

پارت ۲

استرس داری؟

نه

هیجان چی؟

ن

اصن حسی داری؟

ن

اصلا برات مهمه؟

ن!!

برام مهم نیست!

+ خدایا. وقتی تو منو میبینی، چه شکایتی کنم؟

وقتی حالمو میدونی، چی از حالم برات بگم؟

وقتی میدونی تو ذهنم تو قلبم چه خبره

وقتی میدونی ازت چه چیزایی میخوام

وقتی فقط و فقط تویی که میتونی منو به عرش یا فرش برسونی

وقتی قدرت مطلق عالم تویی

چه نیازی دارم ب کسی ک باهاش درد و دل کنم؟

چه نیازی دارم ب جایی ک بهش چنگ بندازم و خودمو نجات بدم

وقتی دلم قرصه به خوبی تو نه بدی خودم

وفتی باورم نمیشه منو نخوای

وقتی رحمتت ب غضبت سبقت گرفته 

وقتی هم دارایی هم دانایی هم توانا

هم دوسم داری و بهترینارو برام میخوای

منم سعی میکنم برا هزارمین بارم ک شده باز به سمتت بیام

باز الیک نصبت وجهی

باز الیک مددت یدی

باز از تو بخوام

و با تمام این بدی هام فقط و فقط یه سلاح دارم

که خودت یادم دادی


برای هزارمین بار همه جارو چک میکنم

ولی خبری نیست ک نیست

مگ میشه اینهمه انتظار الکی باشه؟

مطمئنم ک نیست

قلب من دروغ نمیگه

پس هزار بار دیگه هم چک میکنم

هزار روز دیگه هم منتظر میمونم

چیری ک باید بشه میشه!

+ بقول غزالیات منم چند وقته همش ساعتارو جفت میبینم

خرافاتیش میشه اینکه یکی ب یادته

هرچی باشه حس خوبی ب من میده

دیوونه ای مث من همه چیزو ب فال نیک میگیره

چقدر این دیوونگی قشنگه :)

+ دوقلوهای زمانی خیلی تعبیر و تفسیر قشنگیه از غزالیات

دوسش داشتم


یه وقتایی ذهن آدم خالیه خالیه

الان ازون وقتامه

هیچی تو ذهنم نیس که درگیرش باشم

ن ب پایان نامه فکر میکنم

ن به آموزش های فشردم

نه کار

نه درس

نه خانواده

و نه حتی

خالی خالی

دوس دارم فقط به شب فکر کنم

سکوت قشنگش که با صدای ساعت کوچیک مرضیه شکسته میشه

تاریکی محضش که با نور تیر چراغ برگ خدشه دار شده

و آرامش قشنگش که هیچکس نمیتونه ازم بگیره امشب

+ برم باتریشو دربیارم؟

+ دلم میخواست بالای پشت بوم باشم الان و رو به آسمون دراز کشیده باشم و ستاره هارو بشمرم. البته نه پشت بوم اینجا که صد تا ساختمون بلند براش دیوار قفس ساختن آسمون خونه خودمون که خییییلی بزرگتر و قشنگتره

یا آسمون لردگان تو پیچ کوه جاده روستای جهادی وقتی پشت وانت نشسته بودیم و یارو واسه شیرین بازی چراغای وانتو خاموش کرد.

قشنگترین تصویری که از شب دیدم اونجا بود. یه کهکشان راه شیری که آسمونو نصف کرده بود و یه عالمه ستاره که حس میکردی دستتو دراز کنی میگیریشون. و تنها روشنی اونجا نور ستاره ها بود.

و خدا شب رو برای آرامش آفرید

ممنونم خدا


سال آخر انگار یه حس بیخیالی خاصی داره

پس فردا صبح آفتاب نزده امتحان دارم هنوز شروع نکردم

چرا شیرینی سال اخر باید با پایان نامه و امتحان و کلاس کوفت بشه؟

+ ازونجای که دکتر ط یادش رفته برگه نمره هارو رد کنه بالا پریو قبلیم 0 ثبت شده و یه حسی بهم میگه برام دردسر خواهد شد

+ سه شنبه هفته قبل همه چیز دست به دست هم داد و من اونهمه راه رفتم و پروپوزالمو دادم دست دکتر خ که بصورت اتفاقی حضور و وقت داشت! گفت یکشنبه آینده برم ازش بگیرم و من از شاذی اینکه بالاخره یکی پیدا شد درست و حسابی بخونتش در پوست خودم نمیگنجم!

+ فک کنم فقط وقتی دندونپزشک باشی شبا از فکر دندون پوسیدت خوابت نمیبره یا چی؟


این روزا چیزی ک از دست دادم شهامته

شهامت خواستن هیچی رو ندارم

از آرزو کردن میترسم

ی جورایی شبیه کمبود اعتماد ب نفس!

درواقع من بین دوتا آرزو موندم که اولیش تویی

شایدم ن. دومیش تویی

و اولیش بدون حضور تو

ولی چون دومی آرزوی قلبمه و اولی آرزوی عقلم دومی هنوزم با اینهمه انکار برام مهم تره انگار

نه شهامت ترک دومی رو دارم

و نه جرات خواستنش

پس همینجوری هاج و واج ب زندگیم دارم نگاه میکنم

بدون آرزو!

توی ی حالت تعلیق خاص

انگاری ک زمان برام ایستاده باشه

+ خیلی عجیب بود برام

همش دنبال منفعتیم ک باعث شده مستر ق ب سمت دوستم کشیده شده باشه

نمیتونم باورش کنم و البته میدونم انسان احساسی نیس و حساب کتاباش منطقیه!

فقط گیج از رفتاراش هستم و حس میکنم این تصمیمش مال ماه های اخیره

چقدر درک حال و هواش برام سخته اونم درحالی ک هنوز یادمه رفتاراش رو با خودم

معنی اون چت های وقت و بی وقتش رو نمیفهمم و اصرارش ب خودمونی شدن ک باعث اون نفرت شد و بعدم تعدیل رفتارم باهاش با فاصله و احتیاط

نمیدونم چی باعث شده ب سمت اون کشیده بشه و البته هیچوقت دوس ندارم این خواستگاری ب جواب مثبت منتهی بشه.

مستر ق هرچقدر هم ادم خوبی باشه لیاقت دوست منو نداره

حداقل اینو منی میدونم ک بیشتر از یک سال باهاش دمخور بودم


چرا بدم نمیاد

چرا چندشم نمیشه؟

+ اگه توی این جامعه با این مذهب و فرهنگ 

اگه تو این خانواده با این اعتقاد و رسوم

اگه اینجا و اینجوری متولد نمیشدم

الان چجور آدمی بودم؟!

یکم‌ترسناکه

یکم جذاب

ولی عجیب!

اینکه کجا و کِی و کی بدنیا اومدم خودش جای بحثه

اینکه دنیا از من چی میخواد

من از دنیا چی میخوام

اصن چیا باید بخوام؟

دنیا بدون خدا فقط ی جنگل تاریکه ک هرچی میدوی توش بیشتر گم میشی و بیشتر دور.

ولی خدا مث یه نور میمونه.مث نور خورشید!

وقتی هست یهو همه چیز روشن میشه و مشخص

همه چیز شفافِ شفاف

خودتو ازم نگیر. من جنبه شو ندارم


از  باخبر شدن تو اخرین ساعات ثبت نام اونم اتفاقی

تا همسفر گیر سه پیچ و پیگیر

تا راضی شدن یهویی بابا با پیشنهاد یهویی استخاره خودش

تا اون استخاره عجیب تری که یهو در اومد

تا لباسایی ک واقعا هیچی نداشتم برای بردن ولی ساکم پرشد!

تا یهویی و بی مقدمه راضی شدن خانم فیاضی برای غیبت فردام

و درمان جامعی که یهو فهمیدم نصفش آفه و افتاد قبل عید

همه همه همه

و خیلی چیزای دیگه ک الان ب ذهنمم نمیرسه

همه چیز معجزه آسا و یهویی درست شد

فقط این منم که انگار درست بشو نیستم

همه چیز سرجاشه بجز منی ک سر به هوایی رو گذروندم

عملا تو هوام

زندگیم تو هواس


مثل دیوونه ها برای بار صدم توی روز و بار هزارم توی ماه چک میکنم

نه روز ها و نه ساعت ها ک حتی ثانیه ها هم دیر میگذرن!

کی میشه که جواب منو بدی؟

+ ترس وجودمو گرفته.

کاش تمام سال محرم بود.

یا امام رضا 

قربونت برم که همیشه آخر کار دستم پیش خودت درازه

دوماه جدت دستمو گرفت

هی زمین خوردم هی بلندم کرد

هی خسته شدم هی امید داد

یا امام رضا

تو که همیشه با من مهربون بودی

آبرومو جلوی امام حسین بخر

کمکم کن تا محرم صفر بعدی بهتر باشم

کمکم کن درجا نزنم

کمکم کن یه ذره آبرویی که از امام حسین گرفتمو به باد ندم

یا امام رضا

دیگه همه ی شبهای جمعه زندگیم دلم تنگه برای گوشه ی صحنت

که زل بزنم به گنبدت

که یهو یه هیئت از قم بیاد و ساعت ۳ نصف شب واسه امام حسین روضه بخونه

بشینن وسط صحن رو زمین جلوی سقاخونه

منم اروم و یواشکی برم رو فرش کنارشون بشینم

یا امام رضا

کمک کن همه سال به یاد حسین باشم

یا امام رضا

دلمو دوباره صاف کن

این پای لامصبمو که میلغزه ثابت قدم کن

یا امام رضا

هیچ امیدی به خودم ندارم

همه امیدم به همون یه ذره آبروییه که امام حسین تو این دوماه بهم داده

مگر نه رویی نداشتم و ندارم که با خدا حرف بزنم

یا امام رضا هنوز صفر تموم نشده دوباره خودمو نابود کردم

یا امام رضا خودت نگهم دار

من دیگه تحمل اون جهنمو ندارم

یا امام رضا خودت هوامو داشته باش


وقتی رویاهات شیرین تر از بیداری باشه بیدار شدن از خواب برات سخت میشه

هی بیدار میشی میبینی عه این که همون زندگی قبلیته

باز چشاتو میبندی و آرزو میکنی ادامه خوابتو ببینی! حالا هرچی که باشه!

محیطش که جدیده! قوانین دنیای واقعی رم که نداره! هر اتفاق ناممکنی ممکنه و هرشرایط و مکان غیر واقعی و حتی محال هم اتفاق میفته!

چقدر این روزا بیدار شدن از خواب برام سخته. فقط هربار ک بتونم پتو رو میکشم رو سرم و با خودم میگم گور بابای دنیا

اگه قراره فقط تو خواب زندگی جذابی داشته باشم میخوام کل تعطیلات بخوابم!

بنظرم باید خواب های آدما رو هم نوشت تو داستان زندگیشون

حیف اینهمه خواب ک ادم تا بیدار میشه اکثرشو یادش میره

انگار تو خواب ی ادم دیگه ای و انگار به تعداد خواب هات متفاوت زندگی کردی


چرا روز ب روز دارم شیفته مسائلی میشم ک از قضا بعدا میفهمم مرتبط به توا؟

چرا همه چیز جلوی چشمم تغییر کرده

چرا متفاوت میبینم دنیارو؟

چرا تفکرم داره همرنگ تو میشه؟

و حتی علایقم

فکر میکردم با این بهونه و فکر جدید همه چی تموم میشه

چرا سد افکارم هر روز و هرروز با هجوم سیل تو میشکنه؟

زمان نا مناسب

چیزی بود ک باعث این بحران شد

یا بیا یا بیرون بیا


هیچ تلخی ای رو نمیشه با شیرینی از بین برد!

حالا تو یه کیلو تو قهوت شکر بریزهیچی عوض نمیشه

فقط مزش بدتر میشه

شیرینیش هم دلتو میزنه

اما تلخیش میمونه هنوز تو گلوت.

حس خوبی ندارم

کاش جرات و جسارت داشتم

یه ادم منفعل ب چ دردی میخوره

از هرچی ک اتفاق افتاده منزجرم

کاش من این نبودم

از من متنفرم

مسلما تو بیشتر از من

چجوری میبینی و هیچ کاری نمیکنی؟

چجوری تحملم میکنی؟

این من دوست داشتنی نیس

دلم پرواز میخواد

و یک لحظه دیوونگی


بچه که بودم خانوادم بهم میگفتن شلمان

مامان و آبجی هنوزم میگن

خیلی بهم برمیخورد وقتی اینو میگفتن ولی هرچی بیشتر خودمو میشناسم بیشتر به شلمان وجودم پی میبرم

این لاکپشت درونم که خیلی خوب و فعال و موفق کار میکنه ولی یهو می ایسته و خوابش میبره انگار! یهو انگار عقل و مغز و تصمیماتم خاموش میشن

دوباره با کلی زحمت چراغ عقلمو روشن میکنم ولی تو اوجش یهو شلمان بازی درمیارم.

+ من خودمم کارتونشو ندیدم ولی از بس تعریف کردن برام یه داستان و تصویر خیالی داشتم ازش همیشه

+ باورم نمیشه که تونستم پروپوزالمو خودم و بدون کمک بنویسم! قورباغه ج و بزرگ و کثیفی بود برام ولی بالاخره قورتش دادم!

امیدوارم تو این زمینه شلمان نشم دوباره و خوب پیش بره


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

Cyber soldiers 313 بیباک موزیک لیست اخبار بلوتیوب | مرجع دانلود فیلم سریال کلیپ و آهنگ دنیای مجازی من آموزش قرآن کریم